2-32-پیشینه های پژوهش63
فصل سوم: روش پژوهش
3-1-روش پژوهش67
3-2-جامعه آماری67
3-3-روش نمونه گیری67
3-4-متغیرهای پژوهش67
3-5-ابزار پژوهش67
3-5-1- پرسشنامه سبک های دلبستگی بزرگسالان67
3-5-2-پرسشنامه عزت نفس روزنبرگ68
3-5-3-پرسشنامه کیفیت زندگی69
3-6-روش اجرای پژوهش71
3-7-روش تحلیل داده ها71
فصل چهارم: یافته های پژوهش
4-1- توصیف داده ها73
4-1-1-جنسیت73
4-1-2- سن74
4-1-3- وضعیت تاهل74
4-2- آمار استنباطی74
فصل پنجم: بحث و نتیجه گیری
5-1-یافته ها84
5-2- محدودیت های پژوهش87
5-3-پیشنهادات87
5-3-1-پیشنهادات پژوهشی87
5-3-2-پیشنهادات کاربردی88
چکیده
پژوهش حاضر با هدف تعیین رابطه بین سبک های دلبستگی و عزت نفس با کیفیت زندگی دانشجویان دانشکده ی علوم و تحقیقات دانشگاه کرمانشاه انجام گرفت. روش پژوهش توصیفی از نوع همبستگی است. جامعه آماری شامل کلیه دانشجویان دانشکده ی علوم وتحقیقات دانشگاه کرمانشاه بود که از بین آنها نمونه ای به حجم 300 نفر به روش نمونه گیری تصادفی ساده انتخاب گردید. برای گردآوری داده ها از پرسشنامه سبک های دلبستگی بزرگسالان هازان و شاور، مقیاس عزت نفس روزنبرگ و پرسشنامه کیفیت زندگی سازمانی جهانی بهداشت (WHOQOL-26) استفاده شد. برای تحلیل داده ها از شاخص های آماری همبستگی پیرسون و تحلیل رگرسیون استفاده شد. یافته ها نشان دادند که بین سبک دلبستگی ایمن با کیفیت زندگی رابطه معنا داری وجود ندارد، بین سبک دلبستگی نا ایمن اجتنابی با کیفیت زندگی رابطه معنا داری وجود دارد، بین سبک دلبستگی نا ایمن دوسوگرا با کیفیت زندگی رابطه معنا داری وجود دارد. همچنین نتایج نشان داد بین عزت نفس با کیفیت زندگی رابطه معنا داری وجود دارد. نتایج تحلیل رگریسون نشان داد بین عزت نفس، سبک های دلبستگی ایمن و دوسوگرا پیش بینی کننده معناداری برای کیفیت زندگی دانشجویان بوده است. اما سبک دلبستگی اجتنابی پیش بینی کننده معنا داری برای کیفیت زندگی دانشجویان نبوده است.
کلید واژگان: سبک های دلبستگی، عزت نفس، کیفیت زندگی، دانشجویان
فصل اول
مقدمه پژوهش
1-1- مقدمه
دلبستگی یک جزء مکمل رفتار انسانی “از گهواره تا گور است” (بالبی1 ، 1969، شیوروهازان، 1993) و شامل هر نوع رفتاری است که پیامد آن حفظ یا بدست آوردن مجاورت فرد مورد توجه باشد . رفتار دلبستگی دارای ارزش تکاملی برای انسان ها بوده است و به همین دلیل جزء ذخایر ژنتیک رفتاری آن ها در آمده است . نظریه ی دلبستگی (بالبی، 1969، 1973، 1980) مبتنی براین امر است که پیوندهای عاطفی نخستینی که بین کودک و مادر (مراقب) در قالب مدل های ذهنی2 درون سازی می شوند، به گستره ی وسیع روابط بین شخصی کودک در آینده تعمیم می یابند و الگوی این روابط، یعنی سبک های دلبستگی در طول زندگی نسبتاً پایدار می مانند (برترتون، 1991؛ مین، کاپلان وکسیدی، 1995؛ وست وشلدن؛ کلر، 1994؛ میکولینسر، 2007). بنابراین رفتار دلبستگی و پیامدهای عاطفی آن در سرتاسر زندگی همواره حاضر و فعال اند . به عقیده بالبی برای تأمین سلامت روانی کودک، برقراری روابط صمیمی، گرم و دائمی بین او و مادرش یا کسی که بتواند به طور شایسته جایگزین وی شود ضروری است. چنان روابطی که مورد رضایت هر دو طرف بوده و از آن لذت ببرند . بالبی، اینثورت3 ، بلهار4، واترز و وال5 (1978) سه سبک دلبستگی ایمن6 ، اجتنابی7 و دوسوگرا8 را در کودکی توصیف کرده اند که در بزرگسالی نیز مورد تأیید قرار گرفته است (هازان و شیور، 1987). بالبی این مسئله را مطرح کرد که سبک های دلبستگی افراد براساس درون سازی شخصی در مورد قابل دسترس و پاسخگو بودن نگاره ی دلبستگی ( مادر ) و کارآمد و ارزشمند بودن خود شکل می گیرد (بالبی، 1973).
اکثر صاحب نظران برخورداری از عزت نفس را به عنوان عامل مرکزی و اساسی در سازگاری عاطفی – اجتماعی افراد می دانند . عزت نفس مجموعه بازخوردها و عقایدی است که افراد در روابط خویش با دنیای بیرون ابراز می کنند (کوپراسمیت، 1371). در نظریه های مربوط به عزت نفس، عزت نفس بر مبنای تعامل های نخستین و عقاید افراد مهم درباره‌ی فرد شکل می گیرد، این نظریه ها مشابه دیدگاه روان پویشی و نظریه های دلبستگی بر تعامل مادر – کودک تأکید دارند و فرآیند تحول را مورد توجه قرار می دهند. راجرز کسی است که اصطلاح پذیرش یا توجه مثبت غیرمشروط را به کار برد و در شکل گیری عزت نفس صحبت نموده است. او فرض می کرد عزت نفس بالا از محیط خانوادگی که محبت را به اطاعت و یا موفقیت خودمشروط نمی کند، ناشی می شود ( شاملو، 1368). والدینی که فرزندان خود را به صورت نامشروط می پذیرند و روش های آزادمنشانه دارند در مقایسه با والدینی که نتوانستند فرزندان خود را بپذیرند و رفتار مستبدانه ای داشتند، فرزندانی داشتند که عزت نفس بالاتر و امنیت هیجانی بیشتر برخوردار بودند ( شولتز و شولتز9 ؛ به نقل از سید محمدی، 1386). به طور کلی از یافته های کوپراسمیت ( به نقل از جوادی وکدیور، 1373) چنین نتیجه گیری می شود که افراد با عزت نفس بالا به خود اعتماد و اطمینان لازم را دارند و در این قضاوت ها عقایدشان مشهود است. برعکس اشخاصی که عزت نفس پایین دارند، به خود اطمینان کمتری دارند و دریافت و درک از خودشان غنا یافته نیست.
مفهوم کیفیت زندگی در تحقیقات اجتماعی و روان شناسی مفهومی تازه است . در اواسط قرن بیستم با توسعه ی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشورها و پیشرفت علوم و تکنولوژی، انسان ها تدریجاً از رفاه بالاتر برخوردار شده و خواستار کیفیت زندگی بیشتر شدند . به همین دلیل کیفیت زندگی در قرن بیستم مورد توجه زیادی قرار گرفته است . ( پسندیده، 1385 ) . کیفیت زندگی در حقیقت چکیده ای است از کل اهداف مراقبت های بهداشتی که میزان تأثیر سلامتی بر زندگی فرد را ارزیابی می کند (گوت و هنکلیف10، 2003 ) . با وجود توافق عمومی که در مورد ارزش بالقوه عناصر، ابعاد و مقیاس های کیفیت زندگی وجود دارد، توافق واضحی درباره ی تعریف کیفیت زندگی دیده نمی شود و هر حوزه و رشته با توجه به دیدگاه خود و در راستای هدف تحقیق، تعریفی خاص در رابطه با این مفهوم ارائه می دهد . به هرحال واقعیت چند بعدی بودن کیفیت زندگی پذیرفته شده است و این ایجاد بیشتر نشان ابعاد جسمانی، روحانی و اجتماعی می شود . در واقع افراد، چیزهای متفاوتی را در کیفیت زندگی خود مهم می دانند اما آنچه در تعریف کیفیت زندگی مهم و اساسی است این است که بعد سلامت همواره باید مد نظر قرار گیرد (پسندیده، 1385). در گستره ی مسائل عاطفی – اجتماعی در جوانی ارتباط بین دلبستگی و عزت نفس با کیفیت زندگی به عنوان متغیرهای اساسی و تأمین بهداشت روانی ( جوانان ) براساس شکل گیری بهنجار گستره ها و روابط آن ها در گستره ی پرتلاطم تحول مورد نظر این پژوهش است .
1-2- بیان مسأله
دلبستگی تجربه ای مهم در زندگی است . پیوند عاطفی که میان کودک – والد از ابتدای تولد ایجاد می شود در بهداشت و سلامت روانی فرد در سال های آتی تأثیری شگرف دارد . دلبستگی نوعی پیوند هیجانی پایدار، بین دو فرد است که هریک از طرفین ضمن تلاش برای حفظ نزدیکی یا مجاورت با دیگری به گونه ای عمل می کند که مطمئن شود ارتباط ادامه می یابد . این الگو در اثر پیوند بین کودک و مراقب اولیه در طی سال اول زندگی شکل می گیرد . بالبی بیان کرده است که تجارب اولیه ی کسب شده توسط کودک در سیستمی به نام مدل کاری درونی، درون سازی می شود . بالبی(1977) نظریه دلبستگی خود را به عنوان تمایل انسان به پیوندهای عاطفی قوی به افراد خاص تعریف می کند(تیمرمن و املکامپ11، 2006). دلبستگی رابطه عاطفی- اجتماعی است که به صورت غریزی بین مادر یا هر کس که به مواظبت از کودک می پردازد، برقرار می شود. در بیان گسترده دلبستگی عبارت است از روابط بین افراد بر اساس کیفیات اساسا اشتهایی یا تجسمی(منصور، 1384). دلبستگی ایمن، عملکرد و شایستگی را در روابط بین فردی تسهیل می کند و موجب ارتقای رفتار اجتماعی و گسترش مقاومت روانی می شود(بالبی، 2007). با توجه به نظریه دلبستگی، افراد با دلبستگی ایمن نسبت به افراد با دلبستگی ناایمن، به علت تجربه های متقابل اجتماعی اولیه شان، عزت نفس بالاتری دارند. دلبستگی در مفهوم اختصاصی و خاص از الگوها و معیارهای عاطفی و ارزشی برخوردار است. برخی معتقدند دلبستگی به والدین رابطه مثبت و معنی داری با عزت نفس دارد و حتی پیش بینی کننده عزت نفس می باشد(مهبد و فولاد چنگ، 1390). بالبی ( 1982، به نقل از اسروف، 1983 ) می گوید، زمانی که انسان به دیگران اعتماد داشته و نسبت به پذیرفته شدن از طرف آنان اطمینان داشته باشد، برای کاوش در محیط اشتیاق بیشتری نشان داده، عواطف مثبت تری داشته، از عزت نفس بالاتری برخوردار بوده است . اعتماد به خود و اعتماد به دیگری دو ویژگی اساسی افراد ایمن محسوب می شوند در نقطه مقابل سبک ناایمن ( اجتنابی و دوسوگرا ) با ویژگی های بی اعتمادی به خود و دیگران و انتظارات غیر واقع بینانه از خود و دیگران همراه است . مطالعات نشان می دهد جوانانی که ارتباط های گرم و صمیمی با والدین خود دارند، مفهوم خود عمیق تری داشته، بیشتر به خود اعتماد دارند و از سازگاری روانی بالاتری برخوردار بوده و عزت نفس بالاتری داشته و وقتی با مشکلات درگیر می شوند برای یافتن راه حل مناسب تلاش می کنند .
عزت نفس به ارزشیابی فرد نسبت به خود اشاره دارد، عزت نفس بیانگر نگرش از پذیرش، قابلیت، اهمیت، موفقیت و ارزش فردی است که معمولاً فرد آن را حفظ می کند . میزان رضایت و ارزشی که انسان برای خود قائل است در رفتار فرد اهمیت بسیاری دارد . بیشتر صاحب نظران برخورداری از عزت نفس یا ارزیابی از خود را عامل مرکزی و اساسی سازگاری عاطفی و اجتماعی افراد تلقی می کنند ( بیابانگرد، 1370). در فرهنگ لغات وبستر12)1968) از عزت نفس به عنوان اعتماد و رضایت نسبت به خویشتن و نظر مثبت درباره ی خود یاد شده است. کوپراسمیت(1990) در تحقیق خود به این نتیجه رسید که کودکان برخوردار از عزت نفس بالا افرادی هستند که با احساس اعتماد به نفس و بهره گیری از استعداد و خلاقیت خود به ابراز وجود می پردازند و به راحتی تحت تاثیر عوامل محیطی قرار نمی گیرند. براون در سال(1997) ادعا می کند که عزت نفس ارزشمندترین نیاز روان شناختی ما است و پیش نیاز سلامت روانی به شمار می رود. پژوهش ها نشان می دهند که عزت نفس با سبک های دلبستگی ارتباط دارد . سبک دلبستگی ایمن با عزت نفس ارتباط مثبت دارد (صیادپور، 1386) .
کیفیت زندگی را دست یابی رضایت بخش اجتماعی فرد با توجه به محدوده ظرفیت فیزیکی تعریف کرده اند . شاین13 و جانسون14 ( 1978 ) کیفیت زندگی را به عنوان در اختیار داشتن منابع لازم فرد، جهت رضایت از نیازهای شخصی، امیال و آرزوها و مشارکت در اموری که به تکامل فرد کمک می کند و شناخت و رضایت از خود تعریف کرده اند . انسان در طول زندگی اش همواره در جست و جوی یک زندگی بهتر است. با این وجود بسیاری از افراد جامعه در زمینه های مختلفی با مشکلاتی روبرو هستند و گاها نمی دانند که چگونه با این مشکلات روبرو شوند. از طرفی توجه به سلامتی نه از دیدگاه پزشکی و بیماری بلکه از نظر سلامت اجتماعی، نگاه تازه ای به سلامت است که فراتر از فقدان بیماری یا ناتوانی است و این امر به کارکرد کامل جسم و ذهن و سازگاری اجتماعی اشاره دارد. به عبارت دیگر افرادی که دارای عملکرد اجتماعی سالم هستند توانایی لازم در جهت برخورد با مشکلات مربوط به اجتماع و کنار آمدن با آنها و چگونگی بهره گیری از نقش ها و وظایف خود را دارا هستند(بولوینگ15، بوند16، جنکینسون17و لامپینگ18،2005). در زمینه احساسات مثبت پژوهش های رفتاری و اجتماعی زیادی انجام شده است و کیفیت زندگی یکی از نمودهای احساسات مثبت است که شامل رضایت از زندگی19 (داینر20ولوکاس21، 2000)، احساس خوشبختی22 ( شاین و جانسون، 1978) و شادکامی23 ( آندریو24 و وایتی25، 1976) میباشد که جنبه هایی از سلامتی آدمی به شمار می روند ( ونهاون26، 2000؛ باولینگ27 و ویندسور28 ، 2001). کیفیت زندگی با عزت نفس دانشجویان رابطه دارد (بهمنی، تمدنی و عسگری، 1388). به طور کلی بررسی ها نشان داده اند که بین ویژگی های شخصیتی هم چون عزت نفس و کیفیت زندگی ارتباط وجود دارد (سیمپون29، شومیکر30، دوراهی31 و سرستا32، 1996). تاکنون پژوهش های گوناگونی در رابطه با متغیرهای این تحقیق به صورت جداگانه و یا با متغیرهای دیگر انجام گرفته اما تاکنون پژوهشی که همزمان رابطه سه متغیر سبک دلبستگی، عزت نفس و کیفیت زندگی را مورد مطالعه قرار داده باشد مشاهده نشد. لذا سوال اصلی این پژوهش این است که آیا بین سبک دلبستگی و عزت نفس با کیفیت زندگی رابطه وجود دارد ؟ ‬‬‬1-3- اهمیت و ضرورت انجام پژوهش
در زندگی انسان، دلبستگی تجربه ای بسیار مهم است . روابط والدین با فرزندانشان تأثیر مهمی بر زندگی شخص، سازگاری اجتماعی و سلامت روانی او دارد . دلبستگی به معنی برقراری پیوند عاطفی عمیق با افراد خاص در زندگی تلقی می شود به گونه ای که فرد از تعامل با آن ها احساس شعف و نشاط بدست آورد و به هنگام تنش در کنار آن ها به احساس آرامش دست یابد (سهرابی و رسولی، 2008 ) . رفتارهای دلبستگی و پیامدهای آن در سراسر زندگی فعال باقی می مانند و به هیچ وجه به دوره ی کودکی محدود نمی شوند ( سیمپون33 ، 2007 ) . آرمسدن و گرینبرگ ( 1988 ) از بررسی های متعدد خود نتیجه گرفته اند که کیفیت دلبستگی با سلامتی روان جوان و کنار آمدن با بحران های مختلف و رضایت از زندگی او ارتباط معنادار دارد . پژوهش های پیشین نشان داده اند که الگوی دلبستگی می تواند زمینه ساز نحوه ی برخورد فرد با مسایل زندگی باشد و شیوه ی نگرش فرد را نسبت به مسایل و مشکلات ، مشخص سازد . عزت نفس درجه ارزشی است که هر فرد به خودش نسبت می دهد ( ویر ، 2000 ) . عزت نفس باعث می شود که افراد خودشان را به عنوان کسانی توانا به عمل مستقل ببینند و بنابراین حسی از خود ارزشی همساز با این تصویر ایجاد می کنند و به تدریج از روی تجربه های شخصی و تأثیر دنیای خارج نگرشی ثابت و پایدار از محیط و از خود و از ارتباط این دو با یکدیگر به دست می آورند و براساس آن مسائل زندگی را ارزیابی می کنند و بر کیفیت زندگی تأثیرگذار است . با این حال در مورد تأثیر عزت نفس بر کیفیت زندگی پژوهش های اندکی انجام گرفته است .
طبق تحقیقات انجام شده انواع اختلالات روانی، عزت نفس، افسردگی و رفتارهای پرخطر در جوانان رابطه منفی با کیفیت زندگی آنان دارد . کیفیت زندگی امتیاز زیادی دارد و آنچه تحقیق حاضر را ضروری می سازد آن است که در این زمینه پژوهش های اندکی صورت گرفته است و در حال حاضر توجه به مقوله کیفیت زندگی جهت ارزیابی سلامت و رضایتمندی افراد با رشد قابل ملاحظه ای همراه بوده است با این وجود، مهم ترین هدف در این زمینه تلاش در جهت حداکثر رساندن درک بینش افراد از احساس رفاه و سطح کیفیت زندگی می باشد .
به طور کلی با توجه به اینکه تحقیقات قبلی در مورد متغیرهای این تحقیق به صورت جداگانه بوده است و هیچ پژوهشی هر سه متغیر را همزمان مطالعه نکرده است . نتایجی که از این تحقیق بدست می آید می تواند مورد استفاده خانواده ها ، مراکز آموزشی ، پژوهشگران و دانشجویان قرار گیرد و همچنین زمینه ساز پژوهش های دیگر در این راستا شود .
1-4-اهداف پژوهش
هدف اصلی :
هدف اصلی پژوهش حاضر بررسی رابطه سبک های دلبستگی و عزت نفس با کیفیت زندگی دانشجویان در مقطع کارشناسی ارشد استان کرمانشاه در سال 1393 است .
اهداف فرعی :
1- تعیین رابطه بین سبک های دلبستگی با کیفیت زندگی در بین دانشجویان مقطع کارشناسی ارشد
2- تعیین رابطه بین عزت نفس با کیفیت زندگی در بین دانشجویان مقطع کارشناسی ارشد
1-5- فرضیه های پژوهش
1- بین سبک دلبستگی ایمن با کیفیت زندگی دانشجویان دختر و پسر رابطه مثبت وجود دارد .
2- بین سبک دلبستگی نا ایمن اجتنابی با کیفیت زندگی دانشجویان دختر و پسر رابطه مثبت وجود دارد .
3- بین سبک دلبستگی نا ایمن دوسوگرا با کیفیت زندگی دانشجویان دختر و پسر رابطه مثبت وجود دارد.
4- بین عزت نفس با کیفیت زندگی دانشجویان دختر و پسر رابطه مثبت وجود دارد .
1-6- تعاریف
1-6-1-تعاریف مفهومی
سبک های دلبستگی : دلبستگی عبارت است از پیوند عاطفی عمیقی که فرد با افراد خاصی در زندگی برقرار می کند به طوری که باعث می شود در تعامل با آن ها احساس نشاط و شعف کرده و به هنگام استرس از اینکه آن ها را در کنار خود می بیند احساس آرامش کند ( برک34 ، 1384 ) . که بر چند نوع است :
الف) دلبستگی ایمن : افرادی که دارای این سبک هستند کمتر از خطرات می ترسند زیرا در موقعیت های خطرزا خود را تنها احساس نمی کنند ( میکو لینسر و همکاران ، 2010 ) و تمایل به ایجاد ارتباط صمیمانه و مثبت با دیگران دارند و نسبت به افراد دارای سبک های ناایمن عزت نفس بالاتری دارند ( فنی نوللر35 ، 1990 ) ، نسبت به دنیا و دیگران اعتماد دارند .
ب) دلبستگی ناایمن – اجتنابی : افراد اجتنابگر کسانی هستند که همان ویژگی کودکان اجتنابگر را دارند ، آن ها از ایجاد روابط صمیمانه با دیگران اجتناب می کنند و در مقیاس های روابط عاشقانه نمرات کمتری را بدست می آورند ( فنی و نوللر ، 1990 ) . کودکان اجتنابی حضور منبع دلبستگی را نادیده می گیرند و با بی توجهی نسبت به او نشان می دهند سعی در کاهش تضاد با منبع دلبستگی خود دارند .
پ) دلبستگی اضطرابی – دوسوگرا : افراد دارای این سبک دلبستگی شبیه کودکان دوسوگرا هستند و در روابط عاطفی شان با دیگران انحصارطلب و وابسته اند ( فنی و نوللر ، 1990 ) و دائم نگران طرد شدن و رها شدن از سوی دیگران هستند و توسط وابستگی شدید به دیگری سعی در کاهش اضطراب جدایی خود دارند .
عزت نفس : منظور از عزت نفس ارزشیابی فرد درباره ی خود ، یا قضاوت های شخصی در مورد ارزش خود است . این ارزش از اطلاعات درون مفهوم خود و اعتقادات فرد در مورد تمام صفات و ویژگی هایی که در او هست ، ناشی می شود . تعریف کوپر اسمیت36 از عزت نفس این گونه است : عزت نفس ، قضاوتی شخصی از ارزشمند بودن خود است که نشانگر نگرش خود نسبت به قبول یا عدم قبول وی نسبت به قابلیت ها ، اهمیت موفقیت و ارزشیابی خود است .
کیفیت زندگی : سازمان جهانی بهداشت ( 1995 ) کیفیت زندگی را اینگونه تعریف می کند : درک افراد از موقعیت خود در زندگی از نظر فرهنگ و سیستم ارزشی که در آن زندگی می کند ، اهداف ، انتظارات، استانداردها و اولویت هایشان می باشد ، پس کاملاً فردی بوده و توسط دیگران قابل مشاهده نیست و بر درک افراد از جنبه های مختلف زندگی شان استوار است ( نجات ، 1387 ) . به عبارت دیگر ، کیفیت زندگی مفهوم گسترده ای است که بصورت پیچیده سلامت جسمی ، وضعیت روان شناختی ، سطح استقلال ، روابط اجتماعی و باورهای شخصی فرد را به مشخصه های برجسته ی محیط او مرتبط می سازد ( هریس ، به نقل از مهرپرور ، 1386 ) .
1-6-2-تعاریف عملیاتی
سبک های دلبستگی : نمره ای است که آزمودنی ها از پرسشنامه سبک های دلبستگی بزرگسالان هازن و شاور (1987) کسب کرده اند .
عزت نفس : نمره ای است که آزمودنی ها از پرسشنامه ی 10 سؤالی عزت نفس روزنبرگ کسب کرده اند .
کیفیت زندگی : نمره ای است که آزمودنی ها در پرسشنامه کیفیت زندگی سازمان جهانی بهداشت (WHOQOL-26) کسب کرده اند .
فصل دوم
پیشینه پژوهش
در این فصل سعی شده ابتدا تاریخچه،تعریف متغیرها و سپس مختصری درمورد رویکردهای نظری و رابطه بین متغیرها برای هر کدام از متغیرهای سبک های دلبستگی، عزت نفس وکیفیت زندگی، بیاوریم و دراخر نیز به نزدیکترین پژوهش های انجام شده باموضوع،در داخل و خارج از کشور پرداخته ایم.
2-1-تاریخچه دلبستگی
پیدایش دلبستگی و رشد آن را می توان از دیدگاه های روان تحلیل گری، کردارشناسی و رفتارگرایی بررسی نمود. همه این نظریه های تحولی به گونه ای به رابطه اولیه کودک- مادر وتاثیر سازنده یا مخرب آن بر هیجانات،عواطف و رفتار و درمجموع شخصیت کودکی و بزرگسالی افراد تاکید داشته اند. رابطه کودک- مادر مهمترین اصلی است که در رشد شخصیت انسان مورد تاکید اکثر روانشناسان قرارگرفته است. موضوع اصلی نظریه دلبستگی این است که برای دلبستگی یک اساس زیستی درنظرگرفته شده که به موجب آن بالبی(1973) معتقد است که رفتار انسان ها با یک سری سیستم های کنترل رفتاری تنظیم می شود. سیستم های کنترل رفتار، رفتارها را سازمان دهی می کنند وبه آنها جهت می دهند که همین سازمان دهی وجهت دهی برای تطابق و سازگاری بشر ارزش حیاتی دارد. بالبی(1973) معتقد است سیستم کنترل دلبستگی مانند ترموستات عمل می کند که دارای سنسورهایی است که دمای کنونی را اندازه گیری و آن را بایک سطح استاندارد مقایسه می کند. اگر درجه دما پایین تر از سطح استاندارد بود سیستم را روشن می کند، اگر دمای کنونی بالاتر از سطح استاندارد باشد، سیستم را خاموش می کندو دما را نزدیک به موقعیت مورد هدف (استاندارد) نگاه می دارد. بالبی(1969) در مورد(هموستازی رفتار 37( نیز صحبت کرد و عنوان نمود که (هموستازی رفتار) عبارت است از تمایل کودک
خردسال به ادامه مجاورت با شخص مورد علاقه، بالبی اظهار داشت که این درجه دما هدف مورد نظر سیستم
دلبستگی– بسته به شرایط زمانی تغییر می کند. نوزاد انسان از ابتدای تولد رفتارهای خاصی دارد که برانگیزاننده هستند زیرا موجب مجاورت، بین مادر و نوزاد می شود این رفتارها “رفتارهای دلبستگی” نامیده می شود.
اینسورث38 (1989) شانزده نوع از این رفتارها را نام برد(مثل گریه، لبخندزدن، لمس کردن و…) کودک بعد از شش ماهگی قادر می شود تا رفتارهای خود را براساس تعیین هدف وبه سمت هدف سازمان دهی کند، روشی که از طریق آن رفتارهای دلبستگی- باسایر رفتارها- نسبت به شخص مورد علاقه سازمان دهی می شود “الگوهای دلبستگی” نامیده می شود. الگوهای دلبستگی افراد به رفتارهای دلبستگی نسبت به شخص مورد دلبستگی گفته می شود(گل محمدی،1390).
2-2-تعریف دلبستگی
دلبستگی به پیوند عاطفی بین افراد اطلاق می گردد ودر واقع افراد برای ارضای نیازهای عاطفی خود بر یکدیگر تکیه می کنند. دلبستگی از یک مفهوم یونانی به نام storge که نوعی عشق بین والدین وکودک است گرفته شده است(اسپنسر39،1988؛به نقل از دهقان،1376). به طور کلی دلبستگی را می توان جو هیجانی حاکم بر روابط کودک با مراقبش تعریف کرد. اینکه کودک مراقب خود را که معمولا مادر اوست، می جوید وبه او می چسبد، مؤید وجود دلبستگی میان آنها است. نوزادان معمولا تا پایان ماه اول عمر خود شروع به نشان دادن چنین رفتاری می کنند و این رفتار برای تسریع نزدیکی به فرد مطلوب طراحی شده است (گل محمدی،1390). پیوند را گاه مترادف بادلبستگی بکار می برند درحالی که این دو پدیده متفاوت هستند. پیوند به احساس مادر درباره نوزادش مربوط است و با دلبستگی فرق دارد. مادر به طور طبیعی نوزاد را منبع احساس امنیت تلقی نمی کند و به او تکیه نمی کند درحالی که در دلبستگی چنین است. پژوهش ها نشان داده اند که پیوند مادربا نوزاد زمانی شکل می گیرد که تماس پوستی با سایر انواع تماس نظیر چشمی یاصوتی برقرار می شود. برخی محققان به این نتیجه رسیده اند که اگر مادر بلافاصله پس از تولد نوزادش تماس پوستی وبدنی با او داشته باشد،پیوند قوی تری برقرار می کند و ممکن است مراقبت هایش را باتوجه بیشتری انجام دهد. نظریه ی دلبستگی بر این باور است که دلبستگی، پیوندی جهان شمول است و در تمام انسان ها وجود دارد. بدین معنی که انسان ها تحت تأثیر پیوندهای دلبستگی شان هستند.
دلبستگی یک پیوند عاطفی است که بین کودک و مراقب او شکل می گیرد وبا جست وجو کردن، درآویختن ومیل به بودن در کنار مراقب، مشخص می شود(سادوک و سادوک40،2005). دلبستگی را می توان به صورت الگوهای تفکر، احساس ورفتارهای شخص در رابطه ی نزدیک با مراقب، شریک عاطفی و دیگر افراد صمیمی تعریف کرد(بوتوناری41 وهمکاران،2007). بالبی(1969)به تعامل مادر- کودک اشاره داشته ونتیجه ی عمده ی تعامل بین مادر و کودک را به وجود آمدن نوعی دلبستگی عاطفی بین آنان می داند. پیوند عاطفی با مادر سبب می شود که کودک دنبال آسایش حاصل از وجود مادر باشد، بخصوص وقتی احساس ترس و عدم اطمینان پیدا می کند(ماسن42 وهمکاران).
واترز(1978)بیان می کند که دلبستگی در واقع شامل رفتارهای دلبستگی است که ایجاد کننده ی نزدیکی به چهره ی دلبستگی است. این رفتارها شامل توجه داشتن، لمس کودک، نگاه کردن، وابسته یا متکی بودن و اعتراض به طردشدگی است. از نظر اینزورث(1973)دلبستگی یک ارتباط عاطفی بین کودک بافرد خاص است.
بالبی در قلمروی دلبستگی دو نکته مهم را مورد تأکید قرار می دهد: اول آنکه کودک ازنظر ژنتیکی برای واکنش هایی آمادگی دارد و دوم آنکه رفتار دلبستگی متحول می گردد (منصور و دادستان، 1376). بالبی(1969) بیان کرده است که رفتارهای دلبستگی در واقع با رفتارهای تغذیه ای وجفت یابی برابری می کند، بنابراین اهمیت زیستی دارد. دلبستگی یک نظام رفتاری است که بالبی برای اولین بار آن را از کردارشناسی طبیعی گرفت و آن به عنوان پیوند عاطفی بین کودک در حال رشد ومادر است که مسئولیت اساسی را در مراقبت وی برعهده دارد. طبق نظر بالبی دلبستگی زمانی به وجود می آید که رابطه گرم، صمیمانه و پایا بین کودک ومادر که برای هر دو رضایت بخش و مایه خوشی است وجود داشته باشد(احمدی،1380). نظریه بالبی بر روی سه اصل پایه ریزی شده است، نخست اینکه نوزاد انسان باخزانه ای از رفتارها که به مجاور شدن با دیگر افراد جهت دهی می شود متولد می شوند تا برای آنها یک (پایگاه امن) به منظور جست وجو کردن محیط فراهم نماید. دوم مجاور بودن با دیگران آنها را دسترس پذیر می کند تا نیازهای دلبستگی نوزادان را برآورده کنند. سوم اینکه تجارب با افراد مهم جهت تعمیم به روابط جدید درونی سازی می شود(میکولینسرو فلورین43،1998؛نقل از زارع،1373). در واقع قصد اصلی و اولیه نظریه پردازان دلبستگی این بود که علت ایجاد نزدیکی و رابطه نوزاد با مادر، نه به دلیل نیاز به غذا و تأمین سلامت جسمی نوزاد است، بلکه ایجاد نوعی رابطه امن و کسب امنیت روانی نوزاد است که بین مادر و فرزند چنین رابطه گرم و سرشار از صمیمیت ایجاد می شود( بلوم44،ترجمه سید محمدی،1381). لازم به ذکر است که با وجود شباهت بین رفتارهای دلبستگی با رفتارهای وابستگی، آن دو از هم متفاوت اند، زیرا رفتار دلبستگی به ارتباط عاطفی یک شخص با شخص دیگر مربوط می شود، در حالی که وابستگی به عنوان یک صفت شخصیتی قلمداد می شود(اسروف،1983؛ واترز، 1985).
2-3-نظریه ی دلبستگی
نظریه ی دلبستگی، انسان را به عنوان موجودی اجتماعی می نگرد که ظرفیت برقراری ارتباط با سایر انسان ها را دارد. بالبی معتقد است که دلبستگی در رابطه ی والد-کودک به رابطه در بزرگسالی انتقال می یابد و می تواند برشناخت، هیجان ها و رفتار تأثیر بگذارد. هر گونه خلل در رابطه ی دلبستگی موجب آسیب و خطرهای بعد می شود. بر این اساس، امنیت را می توان به عنوان هسته ی نظام دلبستگی در روابط توصیف نمود. یک رابطه امن با فردی صورت می پذیرد که نسبت به او احساس دلبستگی شود. بالبی در(1969،به نقل از خوشابی و ابوحمزه،1386) نظریه دلبستگی را مطرح کرد به نظر او روابط اجتماعی طی پاسخ به نیازهای زیست شناختی و روان شناختی مادر و کودک پدید می آیند. از نوزاد انسان رفتارهایی سر می زند که باعث می شود اطرافیان از او مراقبت کنند و در کنارش بمانند این رفتارها شامل گریستن، خندیدن و سینه خیز رفتن به طرف دیگران می شود. از نظر تکاملی این الگوها ارزش انطباقی دارند زیرا همین رفتارها باعث می شود از کودکان مراقبت لازم به عمل آید تا زنده بمانند. نتیجه عمده کنش متقابل بین مادر و کودک به وجود آمدن نوعی دلبستگی عاطفی بین فرزند ومادر است این دلبستگی و ارتباط عاطفی با مادر است که سبب می شود کودک به دنبال آسایش حاصل از وجود مادرباشد،به خصوص هنگامی که احساس ترس و عدم اطمینان می کند. بالبی و مری اینسورت معتقدند که همه ی کودکان بهنجار احساس دلبستگی پیدا می کنند و دلبستگی شدید شالوده ی رشد عاطفی واجتماعی سالم در دوران بزرگسالی را پی ریزی می کند، در واقع دلبستگی های انسان نقش حیاتی در زندگی وی ایفا می کند. اینسورت نیز رفتار دلبستگی در روابط بزرگسالی را به عنوان اساس پدیده ی ایمنی در هسته زندگی انسان مورد تأکید قرار داد، او اظهار داشت که دلبستگی ایمن، عملکرد شایستگی را در روابط بین فردی تسهیل می کند. برای مثال کودکانی که دلبستگی شدید به مادرشان دارند در آینده از لحاظ اجتماعی برون گرا هستند و به محیط اطراف توجه نشان می دهند و تمایل به کاوش در محیط اطرافشان دارند و می توانند با مسایل مقابله کنند. از طرف دیگر عواملی که مخل این دلبستگی باشد در زمینه ی رشد اجتماعی کودک در آینده مشکلاتی ایجاد می کنند. مری اینسورت مشاهدات بالبی را بسط دادو دریافت که تعامل مادر باکودک در دوره ی دلبستگی تأثیر چشمگیری بر رفتار فعلی و آتی کودک دارد.
2-4- اهمیت نظریه دلبستگی
با توجه به اینکه سبک های دلبستگی زندگی آینده فرد را رقم می زند و در مواردی مانند روابط بین فردی، روابط درون فردی(خودپنداره)، مهارت اجتماعی، مقابله تنیدگی ها، سازگاری زناشویی، اضطراب و تجارب اضطرابی و برخی موارد دیگر مداخله کرده و تأثیر می گذارد، اهمیت مسأله به طور کلی روشن می گردد که به چند مورد پرداخته شده است.
1-کنش متقابل و رابطه عاطفی بین مادر و نوزاد، به روابط اجتماعی کودک در آینده شکل داده و نحوه برخورد مادر با کودک در چگونگی اجتماعی شدن وکسب مهارت های اجتماعی فرزند تأثیر می گذارد، پژوهش ها به این امر اشاره دارند که اگر شیوه فرزند پروری مادر در چند ماه اول زندگی به صورتی باشد که فرزندش را به صورت(دلبسته ایمن) پرورش دهد،بسیاری از مشکلاتی که افراد در بزرگسالی مانند ناسازگاری زناشویی،طلاق، برقراری ارتباط نزدیک بادیگران، عقب افتادگی تحصیلی تجربه می کنند را نخواهند داشت(ماسن و همکاران، ترجمه یاسایی،1380).

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

2-افرادی که از سبک دلبستگی ایمن برخوردارند، دارای هوش هیجانی بالایی بوده و می توانند به مدیریت هیجان هاپرداخته وبه تصمیم گیری های موثردر زندگی دست زده و توان مقابله باتنیدگی ها را به طور اثربخش داشته باشند. به اعتقاد گلمن، بهره هوش سنتی یاIQ می تواند فقط 20 درصد از موفقیت فرد را مشخص کند و 80 درصد مابقی از هوش هیجانی یا EQ است(گلمن، ترجمه پارسا،1380).
3-در رابطه ذاتی میان رفتار دلبستگی و تنیدگی، دلبستگی ایمن به عنوان یک عامل محافظت کننده اساسی که منجر به ارزیابی مثبت وراهبردهای مقابله ای سازنده می شود در نظرگرفته شده است. بر عکس،دلبستگی ناایمن به عنوان یک عامل خطر ساز بنیادین در نظر گرفته شده است که منجر به ارزیابی منفی در راهبردهای مقابله ای کمتر مفید و سازنده می شود(به نقل از هادی نژاد،1382).
4-با توجه به اهمیت آموزش وپرورش در زندگی افراد ضروری است که متولیان امر تدابیری اتخاذ کنند که اولا اولیا دانش آموزان در جریان شیوه های فرزندپروری به صورت دلبسته ایمن قرار بگیرند و ثانیا خود دانش آموزان را از نظر هوش هیجانی پرورش دهند، دانش آموزان در رسیدن به اهداف خود در زندگی پیشرفت کرده و توانایی مواجهه با مخاطرات زندگی و توانایی تصمیم گیری اثربخش را کسب کرده و حتی اختلالات رفتاری آنها کاهش پیدا خواهد کرد.
بالبی، دلبستگی را محصول دومتغیر اساسی طبیعت و تربیت می دانست. یکی از پژوهش های اصلی در زمینه ی تفاوت های فردی این است که رفتار دلبستگی، تا چه حد به رفتار مادر در ماه های نخست زندگی مربوط می شود و تا چه حد به مشخصه های ذاتی کودک وابسته است؟ برای یافتن پاسخ این پرسش، تعدادی از پژوهش ها، نقش رفتار مادرانه را بررسی کرده و به این نتیجه رسیدند که مشخصه های رفتار مادرانه شامل حساسیت، پاسخگویی، حضور عاطفی، مسئولیت پذیری و تربیت، از مهمترین تعیین کننده های محیطی تفاوت های فردی رفتار دلبستگی محسوب می شود(بلسکی45 و همکاران،1984) و تعدادی دیگر از پژوهش ها نقش آمادگی های ذاتی کودک را کنار عوامل محیطی به عنوان تعیین کننده ی تفاوت های فردی رفتار دلبستگی تأیید کردند (گلد اسمیت و النسکی46، 1987). این پژوهش ها روی هم رفته تعامل متغیرهای ژنتیکی ومحیطی را دررفتاردلبستگی تعیین کننده دانسته اند (ساسمن- استیلمن47و همکاران ،1996 ). بنابراین رفتار دلبستگی ، هم ناشی از یک نوع آمادگی فطری در نوزادو هم تحت تأثیر یادگیری وسایر عوامل عاطفی است. این رفتارها از ابتدای زندگی نوزاد وجود دارد و به تدریج که کودک بزرگتر می شود، این رفتارها و روابط نیز گسترده تر شده و به اعضای دیگر خانواده، نزدیکان و گروه های برون خانوادگی گسترش می یابد و به نحوی تا پایان عمر باقی می ماند. بنابراین می توان انتظار داشت که این روابط در بزرگسالان نیز وجود داشته باشد. در واقع این پژوهش ها از این ایده حمایت می کنند که پیوند دلبستگی، پیوندی است که تا بزرگسالی و حتی تا پایان عمر ادامه می یابد (بشارت،2003).
2-5-مفاهیم اساسی در نظریه دلبستگی
بالبی، مادر و نوزاد را به عنوان دو عنصر شرکت کننده دریک نظام تعاملی خودگردانی و دو طرفه درنظر گرفت. به نظر او نظام دلبستگی دستگاهی تنظیم کننده است که در آن کودک با نظام مراقبت کننده کامل در والد تعامل برقرار می کند. دلبستگی بین مادر و کودک با رابطه والد- کودک به عنوان یک کل تفاوت دارد. زیرا در رابطه کلی والد- کودک(دلبستگی) به عنوان یک قسمت از نظام پیچیده ای که موارد دیگری مثل آموزش و بازی را نیز شامل می شود در نظر گرفته می شود. نظریه دلبستگی ترکیبی از کردارشناسی، روان شناسی رشد، نظریه سیستم ها و روان تحلیلگری است و بر تأثیرات زیربنایی اولیه بررشد هیجانی کودک تأکید دارد وتلاش می کند تارشد و تغییرات را در دلبستگی های هیجانی قوی بین افراد در دوران زندگی شان تبیین نماید.
حساسیت و کیفیت دلبستگی
(رفتار حساس) شخص مورد علاقه یعنی توانایی والد در هماهنگی علایم و نشانه های کودک(مثل گریه کردن)، تعبیروتفسیر صحیح این علامت ها(مثل مجاورت و تقاضای برخورد وتماس با مادر)وارضای مناسب این نیازها به طور ایده آل. این(رفتار حساس) در زمان های بی شماری در تعاملات زندگی روزمره رخ می دهد و بسته به اینکه رفتار مراقبت کننده تا چه اندازه در رفع نیازهای نوزاد حساس باشد، دلبستگی ایمن رشد می کند. ازطرف دیگر، اگر این نیازها توسط شخص مورد دلبستگی ارضا نشوند یااگرتنها بعضی ازآنهابه طور موقتی ارضا شوند. برای مثال غیرقابل پیش بینی بودن رفتار والد بدین معنی که گاهی واکنش افراطی، نشان می دهد و گاهی کودک را نادیده می گیرد و طرد می کند دلبستگی ناایمن بوجود می آید.

نظام دلبستگی
به نظر بالبی، نظام دلبستگی یک سامانه اساسی هیجانی و رفتاری است که به صورت زیستی شکل می گیرد و برای بقای کودک لازم است. این نظام به محض تولد نوزاد در رابطه با اشخاص مورد دلبستگی فعال می شود. نوزاد یا کودک خردسال هنگام بروز اضطراب می خواهد در کنار شخص مورد دلبستگی به ویژه مادرش باشد، این احساس ممکن است هنگام جدایی از مادر، روبروشدن با موقعیت های ناآشنا یا اشخاص غریبه، دردجسمی یاهنگام ترس از تخیلات و کابوس ها روی می دهد. نوزاد یا کودک خردسال انتظار دارد درکنار مادرش امنیت، حمایت و سلامتی پیدا کند. این جست وجو برای مجاورت می تواند به شکل تماس بدنی با مادر نشان داده شوند و کودک همیشه در تعامل عضوی فعال است، در مواقع لزوم برای ارضای نیازهای خود مجاورت و مراقبت شخص مورد دلبستگی را طلب می کند.
مدل های فعال ساز درونی
یکی از مفاهیم اساسی درنظریه دلبستگی بالبی(مدل های فعال ساز درونی) است. در طی اولین سال زندگی، جز بسیاری از تجربیات تعاملی و تبادلی بین مادر ونوزاد که شامل جدایی یا بازسازی مجاورت نیز می شود، نوزاد مدل های تعاملی با مادر و اطرافیان را در خود گسترش می دهد که بالبی این مدل ها را ( مدل های فعال ساز درونی) نامید. دلبستگی منجر به ساخت یک چارچوب و سازمان می شود و همه اطلاعات مربوط به دلبستگی در این چارچوب قرار می گیرند و از صافی عبور می کنند(وست و شلدن و کلر48،1994). مدل های فعال ساز درونی به مشابه قوانین ذهنی و متشکل از تجربیاتی است که چارچوب تعامل و درک خود را فراهم می سازند. این مدل ها می توانند رفتار یک زوج را تعبیر و تفسیر وپیش بینی کنند و به همان اندازه طرحی برای راهنمایی شخص و برای رفتار خودش در روابط بدهد. هیجاناتی که از تجربه های دلبستگی گذشته برانگیخته می شوند از طریق الگوهای مدل فعال ساز درونی رفتار، تأثیر بسیار زیادی بر تجربیات دلبستگی کنونی می گذارند. تشابه مدل فعال ساز درونی بالبی و مفاهیم (درون سازی)و(برون سازی) مطرح شده توسط پیاژه بسیار جالب است. طی رشد اولیه، مدل های فعال ساز سعی می کنند خودشان را با اطلاعات جدید درمورد اشخاص مورد علاقه، محیط خود تطابق دهند(برون سازی) وقتی چارچوب تشکیل شد، آنها به اطلاعات مرتبط با دلبستگی رهنمون می شوند و سعی می کنند با ساختار موجود درون سازی کنند.
نظام کاوشی
به نظر می رسد دلبستگی شرط لازم کنجکاوی در محیط است که بالبی آن را نظام رفتاری مهمی در نظر گرفت. اگر چه نظام دلبستگی و کاوشی ریشه در انگیزه های متضادی دارند، اما از نوعی همبستگی درونی برخوردارند. به نظر بالبی یک نوزاد می تواند به طور کافی در محیط خود کاوش کند و بدون نگرانی با اجازه مادرش از او جدا شود و در محیط به جست و جو بپردازد. اگر مادر قابل دسترسی و پاسخ دهنده باشد کودک، مضطرب ونگران نمی شود. دلبستگی ایمن موجب کاوش در محیط توسط کودک می شود و در چنین وضعیتی می تواند خود را به عنوان فردی موثر بیابد. از همان ابتدا با افزایش توانایی حرکتی و بدنی کودک، مادر باید اتاق کودک را طوری درست کند که او بتواند در آن به کاوش بپردازد. در عین حال مادر باید به عنوان یک پایگاه ایمن حضور داشته باشد تا او بتواند با اطمینان از حضور او به کاوش کردن خود بپردازد.

دسته بندی : پایان نامه ارشد

پاسخ دهید