جامعه آماری، نمونه و روش نمونه گیری54
ابزار پژوهش55
روش اجرا57
روش تجزیه و تحلیل داده‌ها57
فصل چهارم یافته های پژوهش58
4-2 داده‌های استنباطی61
فصل پنجم بحث و نتیجه‌گیری66
بحث و نتیجه‌گیری67
محدودیت‌های پژوهشی70
پیشنهادها71
پیشنهادهای پژوهشی71
پیشنهاد‌های کاربردی72
فهرست منابع فارسی73
فهرست منابع انگلیسی80
چکیده
شناخت و شکوفاسازی خلاقیت در کودکان می‌تواند گامی مؤثر در جهت رشد و پیشرفت جامعه باشد. بنابراین مطالعه‌ی عوامل مرتبط با خلاقیت ضروری به نظر می‌رسد. هدف از این پژوهش، مطالعه‌ی ارتباط میان هوش‌هیجانی و شیوه‌های فرزندپروری مادران با خلاقیت دختران است. به این منظور تعداد 70 دانش‌آموز دختر دبستانی شهر کرمانشاه با روش نمونه‌گیری تصادفی خوشه‌ای انتخاب شدند و آزمون «خلاقیت تورنس» بر روی آنها آزمون «هوش هیجانی شیرینگ» و آزمون «شیوه‌های فرزندپروری بامریند» بر روی مادران آنها اجرا شد. داده‌ها به‌وسیله آزمون‌های آماری همبستگی پیرسون و رگرسیون مورد تحلیل قرار گرفتند. نتایج حاصل همبستگی پیرسون نشان داد که بین شیوه‌های فرزندپروری مقتدرانه با خلاقیت رابطه مثبت و بین شیوه‌های فرزندپروری مستبدانه و مسامحه‌کارانه با خلاقیت رابطه منفی وجود دارد. همچنین بین هوش هیجانی مادران، با خلاقیت رابطه مثبت وجود دارد. داده های پژوهش اهمیت شیوه‌های فرزندپروری و جو عاطفی حاکم بر خانواده و همچنین هوش هیجانی مادران را بر روی خلاقیت کودکان نشان داد.
کلید واژه‌ها: هوش هیجانی، شیوه‌های فرزندپروری، خلاقیت.
فصل یکم
مقدمه
مقدمه
به موازات گسترش علوم در زمینه‌های مختلف، مطالب علمی در اثر پدیده انفجار اطلاعات، در طول مدت کوتاهی اهمیت نخستین خود را از دست داده و به اطلاعاتی کم اهمیت و دست دوم تبدیل می‌شوند.
در جهان امروز بالاترین و بهترین تولید برای کشورهایی که بخواهند حرف اول را در دنیا داشته باشند تولید فکر نو و ایده جدید است.
در قرن حاضر خلاقیت، ارزشی روبه فزونی است، هدف امروزه‌ی بسیاری از جوامع بالا بردن خلاقیت و نوآوری افرادی است که تحقق بخش نیازهای قرن 21 باشد.(توگرول1، 2013)
اندیشه خلاق قابلیتی است که می‌توان آن را در تمامی ابعاد زندگی انسان مشاهده کرد. انسان به وسیله‌ی همین تفکر خلاق می‌تواند توانمندی‌های خود و بالتبع جامعه را افزایش داده، مسائل و مشکلات را حل نموده و به سوی کمال و ترقی پیش رود.
و این چنین است که اهمیت نیاز به کودکان خلاق و آفریننده به عنوان منابع انسانی فردا، بر کسی پوشیده نیست، پرورش کودکان خلاق برای رفع تنگناهای موجود و ابلاغ و خلق روشها و فنون منتهی به خودکفایی و رهایی از وابستگی حائز اهمیت است(افروز، 1386)
امروزه متخصصان امر تعلیم و تربیت به این نکته واقفند که خلاقیت نباید به عنوان استعدادی منحصر به فرد و مختص به عده‌ای خاص در نظر گرفته شود. ایشان معتقدند که همه‌ی انسان‌ها از خلاقیت بهره‌مند هستند ولی امکان به ظهور رسیدن آن در افراد مختلف متفاوت است. بالا رفتن خلاقیت تنها به توانایی‌های هوشی مربوط نیست بلکه بسیار تاثیرپذیر از محیطی است که انسان در دوران کودکی تجربه می‌کند.(بایونوا2،2014)
ساختار شخصیتی انسان در محیط‌های اجتماعی شکل گرفته و رشد می‌یابد. فرآیند اجتماعی شدن کودکان در ارتباط متقابل با بزرگسالان صورت می‌گیرد نقش والدین در چگونگی شکل‌گیری شخصیت بسیار تعیین کننده است و در این میان مادر به دلیل ارتباط تنگاتنگی که با کودک دارد می‌تواند نقش مهمی در رشد شخصیتی و خلاقیت وی ایفا نماید(وراکسا3، 2011)
همین امر سبب شده است که تحقیقات بسیاری پیرامون عوامل مؤثر و بازدارنده خلاقیت انجام گیرد.
بیان مسأله
آن چه سبب شکل گیری این پژوهش شد‌، در برخورد با این پدیده بود که این انسان اصالتاً موجودی است نیازمند برقراری ارتباط با دیگران‌.بسیاری از نیازهای عالیه انسان و شکوفا شدن استعداد ها و خلاقیت هایش فقط از طریق تعامل بین فردی می تواندارضا شده و فعلیت یابد (افروز‌، 1386).
از آنجا که خلاقیت قابل رشد و افزایش است(نیو و لیو4، 2009)، تا کنون مطالعات گسترده‌ای در زمینه متغیرهای مرتبط و مؤثر با آن انجام گرفته است. به عقیده برخی از صاحب‌نظران مجموعه‌ای از عوامل شناختی، متغیرهای محیطی، متغیرهای شخصیتی و متغیر جنسیت بر خلاقیت مؤثر است.(آیزیک5، 2005)
در رابطه با خلاقیت، روان‌شناسان اجتماعی به نقش ساختارهای اجتماعی در پرورش افراد خلاق تاکید دارند. در این گروه پژوهش‌ها، خلاقیت به صورت سیستمی متشکل از عناصر متعدد شناختی در بافت اجتماعی تعریف می‌گردد و این افراد بر این باورند که خانواده، مدرسه و به طور کلی محیط اجتماعی به عنوان عناصر تشکیل دهنده موقعیت خلاق مطرح هستند(جفری و کرافت6، 2001)
تردیدی نیست که خانواده به عنوان نخستین نهاد اجتماعی و قوی ترین سیستم‌، بر پایه ریزی رفتار و شکل گیری شخصیت و فرآیندهای درونی فرزند تاثیر به سزایی دارد و آنها را شکل می دهد. بسیاری از ویژگی‌های شخصیتی کودک تحت تاثیر ویژگی شخصیتی و فرزند پروری والدین آنها است(لیل آبادی‌، 1375).
در خلال ده های گذشته‌، محققان سعی در شناخت عواملی داشته اند که بر پیوند مادر و کودک موثر بوده و آن را هدایت و راهنمایی می کند‌. در این میان آنچه خودنمایی می کند هیجانها و بازخورد های مادر به عنوان مراقبت کننده اصلی است(بالبی7،1976، ترجمه ثقفیان ، 1359).
“یگانگی” مادر در جهان کودک باعث می‌شود تا حالت‌ها و هیجانها و شیوه‌های تربیتی وی نقش به سزا در محیط درونی و برونی کودک ایفا نماید‌، لذا سهم قابل توجهی از سیر خلاقیت کودک به اشکال ارتباطی اعمال شده از سوی مادر اختصاص دارد (فروید8، 1940، ترجمه افشار ، 1371).
به نظر گلمن9، برای مادران‌، کیفیت هوش هیجانی به مثانه آگاهی از احساسات کودک‌، توانایی همدردی‌، آرامش بخشی و راهنمایی کودک است(گلمن ، 1998، ترجمه پارسا، 1384).
در طول دوره های تکامل فرزند‌، مادر در رویا رویی با رویداد های مختلف محیطی – از جمله تکالیف سخت و مداوم تعامل با فرزند‌، درگیر هیجانهای ناهشیاری است که می توانند از طریق حالتهای صورت‌، اندام وکلام به کودک منتقل شود. این هیجانها باید رهبری شوند تا مادر بتواند در تامین آرامش کودک با فرایند برون ریزی وی سهیم باشد. اشپیتز‌، از انجا که مادر نسبت به این هیجانها ناهشیار است و به سختی می تواند به طور هوشیار انه آنها را مهار نماید. شناخت‌، تنظیم‌، و هدایت فرایند هیجان های مختلف وارده به مادر‌، در جهت ایجاد هیجان های مثبت در کودک ضروری به نظر می رسد(دادستان ، 1378).
رضوی(1385) در تحقیقی در ارتباط با هوش هیجانی والدین و خلاقیت کودکان ابراز می‌دارد که بین هوش‌هیجانی مادران و خلاقیت کودکان رابطه مثبت وجود دارد و مادران با هوش هیجانی بالا دارای کودکانی خلاق‌تر هستند.
گاتمن10، مادرانی با هوش هیجانی بالا را‌، پروش دهنده کودکانی می داند که از نظر فیزیکی سالمنتر و از نظر هیجانی رشد یافته تر و حتی در موقعیت های بحران‌، قادر به آرام سازی خود می باشند.انتظار می رود این مادران از توان مدیریتی بالا بخوردار بوده‌، مسئولیت پذیر تر‌، قابل اعتماد تر‌، سازگار تر و در رابطه با کودک خود خلاق تر باشند. بدین ترتیب می‌توان انتظار داشت که کودکان ایشان در زنجیره نظام خلاقیت در سطوح بالایی قرار گیرند. چنانچه بالس بر اهمیت نظام مراقبتی مادر از کودک و نقش این نظام بر خلاقیت کودک تاکید فراوان داشته است(بالبی‌، 1976، به نقل دادستان1378).
پژوهش‌های راتر11، ویل12، و پترسون13(1981)، در تایید مطالب فوق نشانگر این مطلب است که مادرانی که شیوه‌های فرزند پروری سهل گیر و مستبدانه استفاده می کنند، کودکانی کمتر خلاق دارند و بالعکس مادرانی با شیو ه فرزند پروری مقتدرانه ، کودکانی خلاق تر دارند.
هاشمیان(1380) در پژوهش خود عنوان داشت که شیوه‌های فرزندپروری مادران یکی از متغیرهایی هست که می‌تواند خلاقیت فرزندان را پیش‌بینی کند.
لیندبلد14(1976) طی تحقیقی درباره نحوه‌ی تعامل والدین و رشد خلاقیت کودکان دریافت که تعامل مناسب و سازنده تا حد زیادی با رشد قوه‌ی خلاقانه کودکان در ارتباط است.
بدین ترتیب تحقیق پیرامون هوش هیجانی مادر و شیوه های فرزند پروری وی به عنوان مراقبت کننده اصلی‌، می توان زمینه ساز آموزش های لازم در جهت مناسب سازی بستر تحولی و جلوگیری از عواقب آن در بزگسالی باشد. با مقدمه ای که ذکر شد‌، این پژوهش به دنبال پاسخگویی به این سئوال که آیا هوش هیجانی و شیوه های فرزند پروری مادران می تواند به عنوان عاملی تعیین کننده در میزان خلاقیت دانش آموزان به شمار آید؟
ضرورت و اهمیت پژوهش
تمدن بشر مرهون اندیشه خلاق آدمی بوده است و دوام آم نیز بدون بهره گیری از خلاقیت‌، که عالی ترین عملکرد ذهن محسوب می شود‌، غیر ممکن خواهد بود( بقتو15، 2007، به نقل از فراهینی، 1388).
شناخت و تعلیم وتربیت افراد سرآمد و خلاق بدین دلیل است که این افراد بتوانند بارمهمی از وظایف و مسئولیت های علمی‌، فرهنگی و اجتماعی جامعه را بر دوش بکشند( افروز‌، 1386).
بنابراین در این پژوهش برخی از علل و عوامل موثر یا بازدارنده بر خلاقیت دانش آموزان مورد بررسی قرار خواهد گرفت تا با شناخت و آگاهی از آنها‌، بتوان در جهت ایجاد یا رفع این عوامل اقدام نمود.بطور کلی پژوهش حاضر هم از جهت بنیادی و هم از جهت کاربردی حائز اهمیت است‌. چرا که نتیجه این پژوهش می تواند به دانش موجود اضافه نماید و از نظر کاربردی هم انتظار بر آن است که با روشن شدن سهم هر یک از این متغیرها در میزان خلاقیت‌، به برطرف نمودن موانع موجود‌، اقدام نمود.
نتایج این تحقیق می تواند در آموزش و پرورش ، مدارس و مراکز مشاوره در جهت بالا بردن هوش هیجانی مادران و بهبود شیوه های فرزند پروری آنان بکار برده شود تا گامی باشد در پیشبرد و بالا بردن خلاقیت در کودکان.
اهداف پ‍ژوهش
– هدف اصلی تحقیق
هدف اصلی پژوهش حاضر بررسی رابطه بین هوش‌هیجانی و شیوه‌های فرزند پروری مادران با خلاقیت دختران مدارس ابتدایی شهر کرمانشاه در سال 1393 است.
هدف های فرعی
-تعیین رابطه هوش‌هیجانی مادران با خلاقیت دختران دبستانی
– تعیین رابطه شیوه‌های فرزند پروری مادران با خلاقیت دختران دبستانی
فرضیه‏های تحقیق
– بین سبک فرزند پروری قاطع با خلاقیت در دانش آموزان رابطه وجود دارد.
– بین سبک فرزند پروری مستبدانه با خلاقت در دانش آموزان رابطه وجود دارد.
– بین سبک فرزند پروری سهل انگارانه با خلاقیت در دانش اموزان رابطه و جود دارد.
– بین هوش‌هیجانی مادران با خلاقیت دانش آموزان رابطه وجود دارد
تعاریف مفهومی
هوش‌هیجانی: هوشی است مشتمل بر شناخت احساسات خویشتن و استفاده از آن برای اتخاذ تصمیم های مناسب در زندگی(گلمن، 1980).
خلاقیت: تورنس خلاقیت(1986) را به عنوان نوعی مسأله گشایی مد نظر قرار داده است
سبک های فرزند‌ پروری: به روش هایی اطلاق می‌شود که والدین در برخورد با فرزندان خود اعمال کردند.‌(استرنبرگ،1989).
تعاریف عملیاتی

تعریف عملیاتی هوش‌هیجانی: میزان نمره ای است که آزمودنی از پرسشنامه هوش‌هیجانی شرینگ دریافت کرد.
تعریف عملیات سبک های فرزند پروری:میزان نمره ایست که آزمودنی از پرسشنامه شیوه‌های فرزند پروری با مریند در یافت کرد.
تعریف عملیاتی خلاقیت: میزان نمره ایست که آزمودنی ازپرسشنامه خلاقیت تورنس دریافت کرد.
فصل دوم
پیشینه پژوهش
خلاقیت16
تعریف: بی‌شک خلاقیت را می‌توان به‌عنوان یکی از پدیده‌های پیچیده‌ی روانشناختی بر شمرد. پدیده‌ای که به اعتقاد برخی از متخصصان علوم رفتاری سرنوشت جهان را رقم خواهد زد. بال تورنس در تعریف و توصیف خلاقیت، با تعریف دقیق ازآن مخالفت میکند و میگوید حتی اگر مفهوم دقیقی از خلاقیت داشتیم، درقالب کلمات درآوردن آن دشوار می‌باشد. بنابراین اگر قرار است خلاقیت را به طور علمی بررسی کنیم. باید تعریفی تقریبی از آن داشته باشیم. بعضی از تلاش‌ها برای تعریف خلاقیت اشتراک‌های زیر را دارند. جدید بودن حقیقتی تعمیم‌پذیری، جالب بودن و تواناییهای ذهنی سیالی، انعطاف، اصالت و توضیح اجزا. فرلو نیز خلاقیت را چنین تعریف میکند: خلاقیت در ابتدا از روان ناهشیار سرچشمه می‌گیرد، ایده‌های تازه است که با آن چه در حال حاضر وجود دارد. کاملا متفاوت است. تورنس ضمن تائید عنصر تازگی یک اصل دیگر را به این مجموعه اضافه کرده است. به اعتقاد داو خلاقیت ضمن بهره‌مندی از عنصر تازگی و بدیع بودن باید تناسب هم داشته باشد.اصل تناسب با کارآیی عمومی و اجتماعی ارتباط دارد(بقتو، 2007، به نقل از فراهینی ، 1388).
بطور کلی می‌توان اینگونه استنباط کرد که ایده‌ها یا راه‌حل‌های غیرمعمول و جدید را در نظریه‌ها خلاقیت نامیده‌اند و خلاقیت همان فرایند تفکر حاکم است با این ویژگی که در تفکر خلاق، ایده یا راه‌حل به دست آمده را قبلا کسی کشف نکرده است، اما در تفکر غیرخلاق محصول جدید تفکر را قبلا دیگران کشف کرده‌اند(فودور17، 2002).
فرایند خلاقیت
بعد از تعریف خلاقیت و درک چیستی آن، می بایستی با فرایندی که برای دستیابی به راه حل های خلاقانه طی می شود، آشنا شویم. فرایند حل خلاقانه مسائل، دارای الگویی شش مرحله ای است.
مرحله اول: حقیقت یابی
حقیقت یابی شامل گام های زیر است:
1- تعریف مسئله: در این مرحله فرد مسائلی را که باید حل کند شناسایی و انتخاب می کند.
2-آماده سازی: جمع آوری و گزینش داده های مربوط به موضوع که این داده ها شامل دانشی که از قبل در ذهن وجود داشته به علاوه دانش‌هایی است که جدیداً برای حل خلاق مسئله جمع آوری می‌کنیم.
نکته ای که در مورد جمع آوری داده ها باید مورد توجه قرار گیرد این است که جمع آوری اطلاعات در حجم زیاد و با شیوه ای نامناسب، باعث عدم رشد خلاقیت می شود. جان لیتکس متخصص علوم تربیتی امریکا گفته است « اطلاعات ممکن است قدرت تصور را خفه کند» به همین دلیل، روش صحیح جمع آوری داده ها باید مورد توجه قرار گیرد. لذا باید به حقایق برجسته در زمینه مربوطه پرداخته و بعد شروع به تدبیر فرضیات ممکن کنیم سپس دوباره به مرحله ابتدایی برگشته و تمام حقایق موجود در آن زمینه را مورد بررسی قرار دهیم ( اسبورن18 ،2001، ترجمه قاسم زاده ، 1383).
مرحله دوم: پالایش
داده های جمع آوری شده نیاز به پالایش و طبقه بندی اساسی دارد تا اطلاعات سره از ناسره را از هم جدا کرده و میان اندیشه ها و مطالب مناسب بیهوده تفکیک قائل شویم و آنهایی را که به درد نمی‌خورند در سطل زباله ای بزرگ بریزیم.
مرحله سوم: تجزیه و تحلیل
در این مرحله، فرد در عمق اطلاعات دریافتنی به کنکاش و جستجو می پردازد و مطابق با مسئله و هدفی که از حل مسئله دارد، از اطلاعات استفاده می کند. البته بخشی از این تلاش به صورت ناآگاهانه بوده و ذهن به طور ناخودآگاه به پردازش اطلاعات در ذهن می پردازد که به آن «دوره کمون» نیز گفته می‌شود( اسبورن ، 2001 ، ترجمه قاسم زاده ، 1383).
مرحله چهارم: ایده یابی
در این مرحله، به کمک داشته های ذهنی که در مراحل اول تا سوم طی فرایندهای ویژه ای جمع آوری و پردازش شده اند، فرد شروع به تولید ایده های خلاقانه می کند که شامل گام های زیر است:
ایجاد ایده ها: تدبیر ایده های آزمایشی موقت به عنوان سرنخ های ممکن
پروراندن ایده ها: این مرحله با انتخاب مفیدترین ایده های حاصله و افزودن یا تغییر و ترکیب آنها که منجر به ایجاد ایده های جدیدتر و متکامل تر می شود انجام می پذیرد.
مرحله پنجم: راه حل یابی
این مرحله شامل دو گام زیر است:
ارزشیابی فرد: فرد از این طریق بهترین ایده های تولید شده را انتخاب می کند.
گزینش: انتخاب راه حل نهایی از میان ایده های گزینش شده و پیاده سازی آن
مرحله ششم: بازخوردگیری
این مرحله، پس از پیاده سازی ایده هایی که در مرحله پنجم گزینش شد، صورت می گیرد. با گرفتن بازخورد مناسب ضعف ها و کاستی های ایده ها مورد بررسی قرار گرفته و با استفاده از تجربیات عملی، ایده ها متکامل تر و عملی تر می شوند. طی این مراحل، در مرحله اول تا سوم فرد با استفاده از نیروی تعقل به جمع آوری اطلاعات و بازپروری آنها می پردازد. در مرحله چهارم که اوج تعامل قوه تفکر و تخیل است و باید آن را هنگامه بروز جوانه های خلاقیت در ذهن آدمی دانست، با استفاده از قدرت تصور و خیال پردازی و با کمک داده های پردازش یافته مراحل قبل، ذهن موفق به ابداع ایده های درخشان می شود. در مرحله پنجم و ششم به کمک قوه داوری و قضاوت که خود از شئون تفکر است و پیشتر در مورد آن توضیح داده شد، بهترین و عملی ترین راه ها را انتخاب و با گرفتن بازخورد مناسب به کمک تفکر علت و معلولی و قضاوتی، یافته های ذهنی را به راه حل های عملی و کارامد تبدیل می کنیم.برخی دیگر بر اساس نظریه معرفت شناختی برای فرآیند خلاقیت مراحل دیگری را بیان داشته اند(اسبورن 2001، ترجمه قاسم زاده ، 1383).
روند تحولی خلاقیت در کودکان
تورنس19(1999) معتقد است خلاقیت ممکن است به تدریج، همراه با رشد فرد و دستیابی به تجارب زندگی، تحول یابد.
تورنس، از اولین کسانی بود که نشان داد خلاقیت دانش آموزان در حدود شش‌سالگی کاهش می‌یابد و در کلاس چهارم این کاهش بسیار بیشتر می‌شود و سپس دوباره افزایش می‌یابد. پژوهش‌های تورنس نشان داده است که سریعترین رشد در مولفه بسط در دوران کودکستان تا کلاس چهارم ابتدایی اتفاق می‌افتد، پس از آن تا کلاس ششم ابتدایی تقریبا ثابت می‌ماند. سپس تا سطوح فوق لیسانس، دکترا و مراحل حرفه‌ای شدن، از یک سطح آموزشی به سطح دیگر افزایش ناچیزی می‌یابد. بنابراین خلاقیت چیزی بیش از یک خصوصیت شناختی یا شخصیتی است که ممکن است در افراد مختلف منفاوت باشد و نیرویی است که در طول حیات انسان توسعه و تکامل پیدا می‌کند ( تورنس، 1987، ترجمه قاسم زاده ، 1381).
ویژگی‌های افراد خلاق
مهارت‌های تفکر چگونگی به کار گیری هوش را مشخص می‌کند، در صورتی فرد می‌تواند از توانایی هوش خودکمال استفاده را ببرد که از قدرت خلاقیت برخوردار باشد. (چنگ20، 2011) همه افراد به صورت بالقوه دارای نیروی خلاقه بوده و تنها در صورت فراهم بودن شرایط مناسب خلاقیت خویش را به ظهور می‌رسانند. طی بررسی‌های بسیاری که در این زمینه صورت گرفته، ویژگی‌هایی برای افراد خلاق مورد نظر گرفته شده که برخی از آن‌ها عبارتند از: 1- ابتکار و اصالت 2- برخورداری از قدرت تخیل فوق‌العاده 3- پیرو یا همنوا نبودن 4- صراحت و قاطعیت 5- نیاز به استقلال خود مختاری 6- کنجکاوی 7- اعتماد به نفس 8- پایداری در فعالیت‌های ذهنی 9- آزاداندیشی ( فراهینی ، 1388).
شیوه های آموزش و تمرین خلاقیت
برای آموزش خلاقیت، شیوه‌های گوناگونی توسط صاحب‌نظران ارائه گردیده است در اینجا به بررسی بعضی از این روش‌ها پرداخته می‌شود. تورنس یکی از صاحب‌نظران در امر خلاقیت می‌باشد. وی مهارت‌هایی را برای رشد خلاقیت ضروری می‌داند و به مربیان و والدین پیشنهاد می‌کند که این مهارت‌ها را به کودکان و جوانان خویش بیاموزند ( تورنس ، 1987،ترجمه قاسم زاده ،1381):
ابتکار: معمولا با حذف تفکر عادی و عادتی و با اندیشیدن به چیزهای غیرمعمولی و غیرعادی امکان ابتکار فراهم می‌شود. برای تحریک افراد به پاسخ ابتکاری باید مسئله از نظر آنها اهمیت کافی و ارزش کار داشته باشد.
درک اصل مطلب: فرآیند تفکری که به تجزیه اطلاعات می‌پردازد و مرور غیراساسی و بی مورد را رها نموده و به اطلاعات مهم و اساسی در حل مسئله می پردازد، محور کار است.
تعویق قضاوت: جلوگیری از فضاوت فوری یک مهارت اساسی در خلاقیت است زیرا داوری سریع درباره یک راه حل مانع راه حل های ابتکاری می‌گردد.
تجسم قوی: یکی از موارد تعیین کننده در خلاقیت توانایی تجسم اشیاء مفاهیم و فرآیندهاست. هر چه تصورها روشن، قوی، زنده و متنوع باشند امکان ابداع و ابتکار بیشتر است.
تخیل: بسیاری از ابداعات و اختراعات در نتیجه قدرت تخیل است روش‌های پرورش تخیل زیاد و متفاوت است. از جمله خواندن و نوشتن داستان‌های علمی– تخیلی خلاق نیز روش مناسبی در این زمینه است.
نگاهی دوباره: نگرش متفاوت به مسائل جزء لاینفک خلاقیت است مثل اینکه چشم‌ها را باید بشوریم و جور دیگر ببینیم.
برای پرورش خلاقیت روش‌های دیگری نیز وجود دارد که در زیر به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:
الف ) روش بارش مغزی21
یکی از شیوه‌های مهم و بحث‌انگیز در آموزش تفکر خلاق که به وسیله الکس اسبورن22 طراحی شده، روش بارش مغزی یا بعبارت دیگر تحریک مغزی یا یورش مغزی است. بارش مغزی، یک تکنیک گردهمایی است که افراد آن به طریق گروهی می‌کوشند راه حلی برای یک مسئله بخصوص با انباشتن تمام ایده‌هایی که به وسیله اعضاء ارائه می‌شود، بیایند. با استفاده از این روش می‌توان استعدادهای علمی و ذهنی افراد را رشد داد چنانچه افراد بتوانند بیشترین بهره را از تواناییهای فکری خویش بگیرند. بارش مغزی، با تشکیل جلسه‌ی گروهی و انتخاب موضوعی برای بحث و برقراری قوانین خاص، بهترین فرصت را برای ایده‌یابی افراد فراهم می‌آورد، زیرا وقتی یک از اعضاء گروه ایده‌ای را طرح می‌کند برای سایر افراد ایده‌هایی را تداعی می‌کند و زنجیره‌ای از افکار و ایده‌های خلاق شکل می‌گیرد. علاوه بر این نوعی رقابت در افراد گروه حاصل می‌گردد که منجر به تلاش بیشتر افراد برای طرح ایده‌های خلاق می‌گردد (اسکندری،1391).
روش بارش مغزی یکی از راهبردهای حل مسئله است که می توان با به کارگیری آن دو یا چند اندیشه را با یکدیگر تلفیق و به اندیشه جدیدی دست یافت. بر مبنای این روش، یادگیرنده باید ابتدا مفاهیم ساده، سپس مفاهیم پیچیده و بعد اصول ساده و سپس اصول پیچیده را بیاموزد و سرانجام با ترکیب اصول سطح بالا به راه حل مسئله دست یابد. در جریان حل مسئله مهارت های ذهنی مانند تفکر، تحلیل، طبقه بندی، استنباط، تلخیص، ارائه راه حل، مقایسه، تفسیر و نتیجه گیری کردن در فرد تقویت می گردد (اسکندری ، 1391).
قواعد بارش مغزی
اسبورن عنوان می دارد پیشنهاد ایجاد شده در ذهن یک فرد عادی در گروه، 2 برابر پیشنهاد ایجاد شده در حالت انفرادی است. در صورتی که قواعد و مقررات مشخصی برای جلسات بارش مغزی در نظر گرفته و رعایت گردد، این روش بسیار کارآمدتر خواهد شد. بارش مغزی بر دو اصل و چهار قاعده ی اساسی استوار است. اصل اول مبتنی بر تنوع نظرات است. تنواع نظرات، آن بخش از مغز را که به خلاقیت مربوط است فعال تر می کند تا بر تفکر قضاوتی23 خود فایق آید. تفکر قضاوتی در واقع به معنی ارزیابیها و نظرات تکمیلی نسبت به مطلب مطرح شده است. به این منظور بعد از آنکه تمامی پیشنهادات جمع آوری گردید؛ بررسی و ارزیابی پیشنهادات صورت می گیرد. اصل دوم کمیت، فزاینده کیفیت است. یعنی هر چه تعداد پیشنهادات بیشتر شود، احتمال رسیدن به یک راه حل بهتر افزایش می یابد(گنجی، 1384).

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

چهار قاعده اساسی بارش مغزی
1- انتقاد ممنوع :این مهمترین قاعده است و لازم است تمام اعضا به آن توجه کرده و بررسی و ارزیابی پیشنهاد را به آخر جلسه موکول کنند. ضمن اینکه ملاحظه تبعیض آمیز پیشنهادات نیز ممنوع است.
2- اظهار نظر آزاد و بی واسطه: این قاعده برای جرأت بخشیدن به شرکت کنندگان برای ارایه پیشنهاداتی است که به ذهن آنها خطور می کند، به عبارت دیگر در یک جلسه بارش مغزی تمام اعضا باید جسارت و شهامت اظهار نظر را پیدا کرده باشند و بدون آنکه ترسی از ارزیابی و بعضاً انتقاد مستقیم داشته باشند ؛ بتوانند پیشنهاد و نظر خود را بیان کنند. هر چه پیشنهادات جسورانه تر باشد نشان دهنده ی اجرای موفق تر جلسه است.

3- تأکید بر کمیت: هر چه تعداد نظرات بیشتر باشد، احتمال وجود پیشنهادات مفید و کارسازتر در بین آنها بیشتر می شود. موفقیت اجرای روش بارش مغزی با تعداد پیشنهادات مطرح شده در جلسه رابطه مستقیم دارد. در این روش این گونه عنوان می شود که هر چه تعداد پیشنهاد بیشتر باشد احتمال وجود طرح پیشنهاد کیفی بیشتر است.
4- تلفیق و بهبود پیشنهادات: اعضا می توانند علاوه بر ارایه پیشنهاد، نسبت به بهبود پیشنهاد خود اقدام کنند. روش بارش مغزی این امکان را به اعضا می دهد که پس از شنیدن پیشنهادات دیگران پیشنهاد اولیه بهبود داده شود. آنها همچنین می توانند پیشنهاد خود را با چند پیشنهاد دیگر تلفیق کرده و پیشنهاد بهتر و کاملتری را به دست آورند(کاکیا،1384).
ب ) روش فهرست خصوصیات24
در این روش فهرستی از سوالات مختلف تهیه می‌شود تا موجب برانگیختن قدرت تفکر و تصور فرد شود. سوالات آنگونه تنظیم می‌شوند که ایده‌برانگیز باشند تا خلاقیت افراد را بالا ببرند این روش توسط اسبورن ابداع شده است (حسینی،1383).
ج) ارتباط اجباری
نوعی رابطه اجباری و تحمیل شده بین دو یا چند چیز یا فکر است. دو امری که معمولاً هیچ ارتباطی با هم ندارند، مفهوم تازه‌ای به دست می‌آورد که زمینه را برای ایده‌یابی و ایجاد تفکر خلاق به وجود می‌آورد. این روش مبتنی براین اندیشه است که هر فکر یا شی ترکیب جدیدی از امور است. این روش بخصوص برای کودکان مفید است. چون می‌تواند جنبه سرگرمی و بازی به خود بگیرد و همچنین منجر به ابداع و ابتکار از سوی آنها گردد(قوشلی، 1384)
بازدارنده های خلاقیت
تفکر خلاق از پیچیده‌ترین و عالی‌ترین جلوه‌های اندیشه انسان است. هر چند انسان با نیروی خلاق زاده می‌شود، اما شکوفایی آن نیازمند پرورش است. محیط خانه و رفتار والدین بالاخص مادر به دلیل ارتباط تنگاتنگ با کودک همچنین مدرسه و معلمان می‌توانند بروز خلاقیت دانش‌آموزان را سبب شوند و یا بلعکس؛ اعمال شیوه‌های نامناسب، عقیم ماندن خلاقیت آنان را سبب می شوند(استربزگ 2005).
آمابلی(نقل از ایزسینبرگر25 و روداس26،2001) چهار روش کشتن خلاقیت در کودکان را معرفی می‌کنند: ارزیابی، پاداش، رقابت، محدود کردن انتخاب
تنبیه و تهدید‌های مکرر والدین، آفت خلاقیت ذهن کودکان است. فرزندان خلاق در خانه به آرامش روانی، اطمینان خاطر و اعتماد به نفس قوی نیاز دارند(فودر و کارور، 2002).
فرزند پروری27
تعریف
شیو ه های فرزند پروری مجموعه یا منظومه ای از رفتارهاست که تعاملات والد – کودک را در طول دامنه گسترده ای از موقعیتها توصیف می کند و فرض شده است که یک جو تعامل تاثیرگذار را بوجود می آورد. شیوه های فرزند پروری یک عامل تعیین کننده و تاثیرگذار است که نقش مهمی در آسیب شناسی روانی و رشد کودکان بازی می کند . هر خانواده ای شیوه های خاصی را در تربیت فردی و اجتماعی فرزندان خویش بکار می گیرد . این شیوه ها که شیوه های فرزند پروری نامیده می شوند متاثر از ع.امل مختلف از جمله عوامل فرهنگی ، اجتماعی، سیاسی می باشد ( حسینی نسب ، احمدیان ، 1383).
شیوه‌های فرزندپروری و فرهنگ
برخی بررسی‌ها نشان داده است که ارزش‌های فرهنگی بر شیوه‌های فرزندپروری والدین تاثیر می‌گذارند و آثار آن در نحوه برخورد با فرزندان و نوع انتظارات آنان از وی متجلی می‌شود(حجازی و سیف 1379) همچنین کوپر28 1994 معقتد است، ارزش‌های حاکم بر روابط والد- فرزند و شیوه‌های فرزندپروری والدین به شدت تحت تاثیر باورهای فرهنگی قرار دارند. استرنبرگ 1993 عقیده والدین در مورد توسعه خودمختاری یا اطاعت‌پذیری در فرزند را در فرهنگ‌های مختلف، متفاوت می‌داند(جواد 1385).
در جوامع غربی، شیوه اقتدار منطقی والدین با دادن استقلال به نوجوانانشان مرتبط شده است و در فرهنگ‌های جمع‌گرا، شیوه استبدادی والدین با وابستگی فرزندان وابسته است. در جوامع جمع‌گرا، چون رشد فردی تشویق نمی‌شود، خانواده بر رفتارهای اجتماعی، ارتباط بین فردی، ازدواج، انتخاب شغل و حتی نگرشهای سیاسی فرزندانشان بسیارتاثیر گذار است(جواد 1385).
برخی فرهنگ‌ها، بیشتر از فرهنگ‌های دیگر، توجه به وظیفه و آداب فرزندی را آموزش می‌دهند و این تفاوت‌ها ممکن است بیش از اجبار به رعایت روابط خانوادگی، نشانگر این باشد که نوجوانان چه ارزشی برای روابط با والدین قائلند. کیفیت رابطه با دیگران به خصوص روابط درونی شده، یعنی پاسخگوئی به خواسته‌های دیگران، به ویژه والدین در جوامع جمع‌گرا در مقایسه با جوامع فردگرا نقش بیشتری ایفا می‌کند(دورن بوش29، 1990 به نقل از پاتوین30 1999).
پیشینه مطالعات شیوه‌های فرزند پروری
در مورد شیوه‌ها و نگرش‌های فرزندپروری باید گفت که در هر دوره‌ای با توجه به نگرش‌های اجتماعی رایج نسبت به کودکان، شیوه‌های تربیت و پرورش کودک با ویژگی خاصی اعمال شده است، مثلا در سه دهه اول قرن بیستم شیوه‌های فرزندپروری تا حدود بسیار زیادی خشن و خشک بودند و به والدین توصیه می‌شد که فرزندان خود را به آغوش نگرفته و آن ها را لوس نکنید. به مادران توصیه می‌شد که نباید به محض اینکه کودک گریه کرد به او غذا بدهید یا با او بازی کنید، زیرا این رفتارها باعث می‌شود که او لوس شود(ماسن31 ، یاسایی، 1380).
این روش‌های خشک تا حدودی زیر نفوذ مکتب رفتارگرایی بود و هدف آن ایجاد عادات خوب و خاموش کردن عادات بد بود. این دیدگاه عینی کنترل شده و غیرعاطفی در زمینه فرزندپروری به شکل اغراق آمیزی اعتقاد واتسون بنیان‌گذار مکتب رفتارگرایی به خوبی نمایان است. او معتقد بود که برای تربیت کودک، شیوه معمولی وجود دارد، با بچه طوری رفتار کنید که گویی بزرگسالی است کم سن و سال. هرگز او را در آغوش نگیرید و روی زانو ننشانید(دنیک مایر32 و مکی33، 1928، ترجمه، رئیس دانا، 1375).
دنیک مایر و مکی(1985) در باره شیوه‌های فرزندپروری معتقدند که: در گذشته که جامعه دارای قواعد خشک و مستبدانه بود، روابط مردم در غالب رابطه مافوق و زیر دست برقرار بود، پدر در خانه قدرت برتر به شمار می‌آمد و مادر می‌بایست مطیع او و کودکان تابع و فرمانبردار هردو آنان باشد. اما جامعه ایستا نیست و تغییر می‌کند، امروز اندیشه‌های نوین جامعه‌ای را به وجود آورده است که از ریشه و اساس با جامعه مستبد گذشته متفاوت است و به سمت یک نظام اجتماعی به پیش می‌رود که در آن همه مردم اصرار دارند به آنان با گونه‌ای برابر رفتار شود(دنیک مایرومکی، 1928، ترجمه، رئیس دانا، 1375).
در قرن گذشته تا دهه سی(1930) نوزاد را شئی فرض میکردند که میتوان آن را به صورت نظام‌مند شکل داد و شرطی کرد. در این دوره اعتقاد بر این بود رفتار پسندیده اجتماعی زمانی حاصل می‌شود که کودک در یک نظام تربیتی به شدت کنترل شده قرار گیرد و در صورت مشاهده هر گونه رفتار غیراجتماعی تنبیه صورت بگیرد تا رفتارهای پسندیده اجتماعی حاصل شود. از دهه 30 تا اواسط دهه 60، شیوه‌های تربیتی انعطاف پیدا کرد. در این دوره به والدین توصیه می‌شد به احساسات و استعدادهای کودک توجه بیشتری نشان دهند(هرکنیگتن34 و پلارک35، 1998، به نقل از خرم آبادی،1391).
در دهه40 روند شیوه‌های فرزندپروری در جهت سهل‌گیری و انعطاف‌پذیری بیشتر دگرگون شد. در این دهه ‌نظریه‌های ناشی از کنترل شدید تکانه‌های طبیعی کودک تاکید می‌شد.
تحت راهنمایی دکتر بنیامین اسپاک به والدین توصیه شد که از احساسات طبیعی خود پیروی کنند و از برنامه‌های انعطاف‌پذیری که هم با نیازهای خود و هم با نیازهای کودک سازگاری داشت، استفاده نمایند (اتکینسون36، هیلگارد37، 1983 ، ترجمه براهنی ، 1382).
شیوه‌های فرزندپروری در برگیرنده الگوهای گسترده‌ای از تربیت کودک، ارزیابی و رفتارهای تربیتی خاص والدین است که در رشد و شکوفایی فرزندان نفوذ فراوانی دارد(دارلینگ38 1999، به نقل از دولت زاده، 1381).
شیوه های فرزندپروری روش هایی است که والدین در تربیت فرزندانشان از آن استفاده می کنند و از تقابل و ترکیب آن ها بر اساس جنبه های تربیتی کنترل و محبت والدین، چهار شیوه و الگوی فرزندپروری به وجود می آید که عبارتند از:
-کنترل بالا – محبت پایین: والدین مستبد
-کنترل پایین – محبت بالا: والدین مسامحه کار
-کنترل بالا – محبت بالا: والدین مقتدر، موفق، توانا، جهت دهنده
– کنترل پایین – محبت بالا والدین سهل‌گیر(دارلینگ، 1999)
دیدگاه های مرتبط با فرزندپروری
شیوه‌های فرزندپروری مجموعه‌ای از گرایش‌ها، اعمال و جلوه‌های غیرکلامی است که ماهیت تعامل کودک بر والدین را، در تمامی موقعیت‌های گوناگون مشخص می‌کند( پورعبدلی، 1381). نظریه‌های مرتبط با فرزندپروری به طور کلی به دو رویکرد تقسیم‌بندی شده است:
رویکرد یکسویه39
رویکرد دوسویه40
رویکرد یکسویه: در این رویکرد کودک موجودی منفعل است و والدین به صورت شکل‌دهندگان رفتار کودک هستند، گویی کودکان همانند تکه‌ای موم قابل تغییرند. اساس این دیدگاه مبتنی بر این اصل می‌باشد که درون دادهای والدین به گونه‌ای بر رشد کودک تاثیر می‌گذارد. ویژگی‌های کودکان پیامدهای مستقیم چگونگی فرزندپروری و خصوصیات ارتباطی والدین هستند. این فرض یکی از فرض‌های علت و معلولی خطی است. با این فرض، پژوهش یکسویه بر آن بوده است تا راه صحیح فرزندپروری و چگونگی ایجاد رشد بهینه را کشف کند. در این رویکرد به والدین به عنوان موجوداتی تثبیت شده با نیرو و قابلیت اجتماعی بیشتر نگریسته می‌شود. بنابراین وقتی سخن از سازگار شدن به میان می‌آید، کودک که تحت تاثیر و نفوذ درخواست‌های والدین قرار دارد از آمادگی بیشتری برای این کار برخوردار است (استافورد41، ،1978ترجمه دهقان‌پور و خرازی، 1377).
الگوهای فرزند پروری در دیدگاه یکسویه
شیوه های فرزندپروری از نظر بامریند
بامریند(1971-1987-1991) در یک رشته مطالعات ، با مشاهده تعاملات والدین و فرزندان پیش‌دبستانی در خانه و آزمایشگاه، اطلاعات فراوانی در باره تجربیات فرزندپروری جمع‌آوری کرد. وی همچنین مصاحبه‌هایی را با والدین ترتیب داد. ابعاد مورد سنجش عبارت بود از کنترل والدین، معقول بودن درخواست‌های والدین42 ارتباط والد – کودک43 و مهرورزی والدین(استافورد، 1978، ترجمه دهقان‌پور،1377).
نتایج حاصل از تحلیل عمیق و چند روشی44، تعامل والد- کودک نشان داد که شیوه‌های مختلف فرزندپروری در دو بعد با هم تفاوت دارند(سلیگمن45، 1999، به نقل از خرم‌آبادی، 1391).
بعد پذیرندگی- پاسخ دهندگی: این بعد به والدینی اشاره دارد که حمایت کننده بوده و به نیازهای فرزند حساس هستند، آن‌ها محبت و تحسین و تمجید را هنگامی که فرزندان نیاز دارند برای آن‌ها قرار می‌دهند. بعد پذیرنده- پاسخ دهنده، والدین خونگرم و مهربان هستند و همواره لبخند می‌زنند، فرزندانشان را تشویق میکنند و در صورت لزوم، با آن‌ها طور انتقادی رفتار می‌کنند. اما والدین که کمتر پذیرش و پاسخ دهنده هستند اغلب به سرعت انتقاد می‌کنند و فرزندانشان را تنبیه و تحقییر کرده و ارتباط کمتری با آن ها دارند و به طور کلی آن ها ار نادیده می‌گیرند.
بعد توقع داشتن–کنترل: توقع داشتن به درجه‌ای که والدین انتظارات و درخواست‌هایی از فرزندان خود دارند و به رفتار مسئولانه فرزندان اشاره می‌کند. این والدین استانداردهای زیادی برای فرزندان تعیین میکنند و انتظار دارند فرزندان به آن‌ها دست یابند. در بعد سهل گیری نیز والدینی که کمتر توقع دارند و کم کنترل کننده‌اند، به عنوان والدینی هستند که خواسته‌ها و تقاضاهای آن‌ها از فرزندانشان کم است و به آن‌ها اجازه می‌دهند تا عقاید و هیجاناتشان را ابراز کنند ( برجعلی ، 1387).
بامریند از تحلیل رفتار والدین و کودک چهار شیوه تعاملی متمایز را ارائه داد که عبارتند از :
1- مقتدرانه 2- سهل گیرانه 3- مستبدانه 4- مسامحه کارانه
1. شیوه فرزندپروری مقتدرانه46: مادران مقتدر درخواست‌های معقولی برای پختگی دارند و این درخواست‌ها را با تعیین محدودیت‌ها و اصرار به اینکه کودک باید از آنها تبعیت کند به اجرا می‌گذارند. در عین حال صبورانه به نقطه‌نظرات فرزندان گوش می‌دهند و مشارکت در تصمیم‌گیری های خانواده را ترغیب می‌نمایند.
2- شیوه فرزندپروری آسان‌گیرانه47: مادرانی که از این شیوه استفاده می‌کنند، مهرورز و پذیرا هستند ولی متوقع نیستند و از هر گونه اعمال کنترل خودداری می‌کنند. آنها به فرزندانشان اجازه می‌دهند در هر سنی که هستند خودشان تصمیم بگیرند، در حالیکه هنوز قادر به انجام اینکار نیستند. آنها مجبور نیستند طرز رفتار خوب را یاد بگیرند یا کارهای خانه را به درستی انجام دهند. گر چه برخی از مادران آسانگیر واقعاً معتقدند که این روش بهترین است، خیلی از توانایی خود در تأثیر گذاشتن بر رفتار فرزندانشان مطمئن نیستند و از لحاظ اداره کردن خانواده خود، بی کفایت و بی‌برنامه هستند.
3- شیوه فرزندپروری مستبدانه48: مادرانی که از این شیوه استفاده می‌کنند نیز متوقع هستند اما برای پیروی کردن آن چنان ارزش قائل هستند که فرزندانشان دوست ندارند پیروی کنند. «همان کاری را که گفتم انجام بده» نگرش این مادران است. در نتیجه چون آنها انتظار دارند فرزندانشان از دستورات بزرگترها پیروی کنند، کمتر از گفتگو با آنها می‌پردازند.
4- شیوه های فرزند پروری مسامحه کارانه: این گروه از والدین با واژه بخشنده- طردکننده و غیر درگیرکننده نیز شناخته می‌شوند. این والدین از کنترل- درخواست کنندگی و سبک پذیرندگی- پاسخ دهندگی پایین شکل گرفته‌اند. آن ها خود را در تربیت فرزندانشان درگیر نمی‌کنند و به نظر میرسد که مراقبتی روی بچه‌ها ندارند و حتی ممکن است آن‌ها را هرگز قبول نکنند. این والدین اغلب در مشکلات خود غوطه ورند و به همین دلیل نمی‌توانند انرژی کافی برای دسته‌بندی و یا وضع کردن قوانین اختصاص دهند. آن‌ها آزادی عمل زیادی به فرزندان خود میدهند و عقیده دارند کنترل کردن مانع رشد و آزادی آن‌ها می‌شود. والدین کناره‌گیر و بدون درگیری، در مراقبت از فرزندانشان جز فراهم کردن غذا و لباس، تعهدی از خود نشان نمی‌دهند. این گروه از والدین ممکن است به درخواست‌های جزئی فرزندان پاسخ مثبت دهند اما از هر گونه تلاش که اهداف دراز مدت را شامل می‌شود، از قبیل ایجاد مقررات در باره تکالیف خانه، رفتارهای قابل قبول اجتماعی و پافشاری بر آن‌ها ضعیف و زودگذر عمل می‌کنند. در نهایت این شیوه از فرزندپروری منجر به شکلی از بدرفتاری در کودک می‌شود که مسامحه49 نام دارد. این گروه از افراد در نوجوانی اهداف درازمدت نداشته و احتمالاً در اعمال بزهکارانه شرکت می‌کنند و کنترل بسیار کمی بر روی رفتارهای انگیزشی خود دارند(استنبرگ 1993، به نقل از شمسیان، 1391).
شیوه‌های فرزندپروری شیفر
بر اساس مشاهداتی که شیفر در سال 1959 از تعامل فرزندان با مادرانشان انجام داد، رفتارهای والدین را بر اساس دو جنبه پذیرش- طرد و سخت‌گیری- سهل‌گیری، طبقه‌بندی کرد. از ترکیب این دو جنبه، الگوهای مختلف رفتار والدین تشکیل می‌شود (ماسن ،هوستون،1992، ترجمه یاسایی، 1380).
سخت‌گیری– سهل‌گیری: یه میزان خودمختاری و آزادگی اطلاق می‌شود که والدین به کودکانشان می‌دهند. پدر و مادری که به آزاد گذاشتن معتقد هستند، به کودک جهت انجام کارهایش اجازه تصمیم‌گیری می‌دهند. اینگونه والدین برای نظم و ترتیب قواعد انظباتی اندکی وضع می‌کنند و حداقل فشار را برای اجرای قوانین به فرزندانشان وارد می‌کنند. برعکس والدینی که سخت‌گیر هسنتد، قواعد و معیارهایی که خود به آن‌ها معتقدند، به کودکانشان تحمیل می‌کنند و مایلند نظارت مستقیمی بر فرزندانشان داشته باشند.
پذیرش- طرد: میزان توجه و علاقه ای است که والدین نسبت به کودکانشان ابراز می‌کنند.
والدین پذیرا، از بودن در کنار کودکانشان لذت می‌برند. نسبت به آن‌ها از خود عاطفه، تائید و گرمی نشان می‌دهند. اجرای قوانین و مقررات را به وسیله تشویق به کودکان خود می‌آموزند و کمتر از تنبیه بدنی استفاده می‌کنند. والدینی که طرد کننده هستند از بودن با فرزندانشان لذت نمی‌برند. معمولاً برای اجرای تربیت، از تنبیه‌بدنی استفاده می‌کنند و در زمینه برآوردن نیاز های فرزندانشان از خود حساسیتی نشان نمی‌دهند(میرزائی، 1382).
رویکرد دوسویه
تاثیر متقابل رفتار پدر و مادر در خلق و خوی کودک که اصل مهمی در رشد است، را اصل دوسویه گویند. به موجب این اصل، رابطه فرزند و والدین دوسویه است. والدین به فرزندانشان تاثیر می‌گذارند و کودکان نیز بر رفتار متقابل نیز ولدین موثرند. به عبارت دیگر رشد کودکان محصول نقش متقابل بین خصوصیت‌های خودشان و افرادی است که با آن ها سرو کار دارند(ماسن و دیگران، 1992،ترجمه یاسایی، 1380). نظرات و تحقیقات در این رویکرد به دو مقوله متضاد تقسیم می‌شوند:
نظریه تاثیر متقابلو رویکرد بازتابی یا آئینه گونه
نظریه تاثیر متقابل
این دیدگاه والدین و کودکان را با عنوان عواملی که بطور همزمان و متقابل رفتارهای یکدیگر را تنظیم می‌کنند و به سطوح متنوعی ار انطباق دست می‌یابند مورد بررسی قرار می‌دهد. یک عامل موثر برای گزینش الگوهای تاثیر دو جانبه، این واقعیت آشکار است که کودکان در رسش، تغییر می‌کنند. بزرگسالان در اصل هیچ راهی جز پاسخ به این رشد در پیش رو ندارند. شواهد فراوانی وجود دارد که والدین و کودکان رفتارهایی دو جانبه دارند و در طول زمان الگوهای تعاملی را توسعه می‌دهند. مثلاً احتمال زیادی وجود دارد که مادران و نوزادان هنگام شنیدن صدا به فعالیت آوایی بپردازند، هم چنین پاسخ آوایی نوزاد به مادر، به ظاهر مادر را به ادامه صحبت تشویق می‌کند. در عین حال هر چه مادر به گریه کودک واکنش و احساس منفی نشان دهد، گریه کودک بیشتر خواهد شد. همانطور که خلق و خوی کودک در والدین تاثیر می‌گذارد، خصوصیات فردی والدین نیز در واکنش‌های کودک تاثیر گذار است. برای مثال مادری که فعال و بی تاب است با کودک منفعل رفتاری دارد که با رفتار مادر منفعل و صبور متفاوت است (ماسن و دیگران، ترجمه: یاسایی، 1380).

دسته بندی : پایان نامه ارشد

پاسخ دهید